شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
236
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
پس رسولان سلطان علاء الدّين با جوابهاى غير مرضىّ و أشغال غير مقضىّ مراجعت كردند ، و سلطان جمال الدّين فرّخ طشتدار و سيف الدّين طرب امير شكار و فقيه خوارزمى ركن الدّين را با ايشان گسيل كرد . چون بميانهء بلاد روم رسيدند رسولان علائى پيشتر رفتند و اعلام كردند كه : اين سعى كه در اصفاء موارد و تجديد معاهد مىكنند ، و تعاضد و تساعدى كه مىطلبند ، بمثابت ضرب * حديد بارد است . فايده نخواهد كردن . پس سلطان علاء الدّين به ملك اشرف ميل كرد ، و كمال الدّين كاميار را پيش وى فرستاد ، و اعلام كرد كه : اين شخص كه من در مخالصت او رغبت كردم ، و بمعاضدت « 1 » او اهتمام نمودم بر تر و خشك ابقا نمىكند ، و پيش او شاه و گدا بيك نرخند . و من از آن توقّع كه بوى داشتم قطع آن امل كردم ، و دانستم كه ردّ او جز بحدّ سيف ناممكن است ، و سعى در ارضاء او نامفيد . پس اكنون جز اتّفاق كلمتين چارهاى نمانده است . ملك اشرف بجان و دل اجابت دعوت او كرد ، و بر موافقت او رغبت نمود . با هم اتّفاق كردند ، و رسولان سلطان را پيش علاء الدّين نبردند إلّا وقتى كه كمال الدّين كاميار از ملك اشرف بازگشته بود و عهد ايشان با هم ديگر استيثاق « 2 » يافته ، و بعد از ان در تدبير حربى كه ميان ايشان و سلطان شد و شكست بر سلطان افتاد ، چنان كه پيش ازين ياد شده است ، مشغول بودند .
--> ( 1 ) - در اصل : بمعاضلت . ( 2 ) - در اصل : استيناف .